ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٤ 
کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٥:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٩ 

خانوم سی و یک ساله گلوش پیش پسر بیست ساله گیر کرده. به شدت دلش می خواد با پسره بخوابه. قطعا چیزی بیشتر از هوس و شهوت در کار نیست. حرف عشق و عاشقی هم نیست. خانومه تلویحا می گه. و…بفرمایید. آقای پاسخگو می گه که هیچ اشکالی نداره. خانومه به پسره پیشنهاد همخوابگی بده. پسره قبول کرد که چه بهتر. خانومه به وصال می رسه. قبول هم نکرد که هفته ی دیگه داره از اون شرکت می ره. بی خیالش….

طبق معمول دارم از فضولی می ترکم که پسره و خانومه چه شکلی هستند.

اصولا فلسفه ی همخوابگی بی هیچ وابستگی احساسی برای من بسیار جذابه. قسمت لذت بردنش هست, بی نگرانی ها و تعهد های بعدی و لطمه های چپ و راست احساسی و عاطفی.. روز بعدش آقا رو به خیر و خانوم رو به سلامت.

آقایون از طرفداران پر و پاقرص ماجرا هستند. بهترین هاشون هم به هر حال به حکم وظیفه ی اجتماعی یکی دو موردی رو در کارنامه ی افتخارات شون دارند. اگه نداشته باشند هم ژستش رو می گیرند.
بانوان اما به دلایل متعدد روی خوشی به جریان نشون نمی دن. یا نگرانی از خراب شدن بازاره. یا موانع و فشارهای اجتماعی یا ساختار طبیعی و غریزی.
این خانومه اما بامزه بود. جواب آقاهه بامزه تر!

به گمانم زن یا مرد یک حق مسلم و طبیعی و بی بروبرگرد دارند که در هر لحظه که اراده کنند از خدمات جنسی مطلوبشون در معاوضه با پول یا به صورت رایگان با توافق طرفین برخوردار بشند صرفنظر از عشق و احساس و تعهد و غیره و ذلک. عین رستوران رفتنه به نظرم. حالا بعضی ها از این حقوق استفاده می کنند. بعضی ها خیر.

دوباره با این زبون نفهم سر و کله می زنم!!! خرابش کردم رفت!!!!! اعصاب معصاب ندارم.اصولا روز خاکستری بی مزه ی بی خودیه!


کلمات کلیدی:
 
وقتی که عشق نیست
ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱۸ 

 می دانی ساده ... وقتی که عشق نیست حقیقت رنگ دیگری می گیرد. زندگی رنگ دیگری می گبرد. وقتی عشق نیست آدم رنگ دیگری می گیرد. از توانم خارج است گاهی. نمی توانم همه چیز را کنار هم بگذارم. نمی توانم به همه ی حقیقت یکجا و یکپارچه نگاه کنم. تاب نمی آورم.

می دانی... در من انگار همیشه هراسی بود. هراس از خودم. هراس از تو. هراس از دست دادن. هراس به دست آوردن. تن دادن. سر باز زدن. رفتن. ماندن. دیدن. ندیدن. به خاطر آوردن. از یاد بردن. با من همیشه هراسی هست.

کجا هستم من. چشم باز می کنم. این همه راه آمده ام. این همه فاصله. از خودم. از تو. از همه ی آنچه که می پنداشتم که دارم. از همه ی انکه می پنداشتند که مرا دارند. نمی دانم. نمی دانم که باید به گذشته فکر کنم یا نه. نمی دانم باید از گذشته فرار کنم یا نه. گاهی انگار هیچ نمی دانم.

در تاریکترین دقایق این شب های تنهایی، در اتاقم آرام می نشینم و گوش می سپارم به صدای مبهم هستی. به این نامعلوم که مرا در خود گرفته و می برد. می اندیشم به عظمت. به تیرگی. به خردی. به خودم. و هراس می آید. نرم. پاورچین پاورچین. و دست می کشد روی نهانی ترین نقطه در قلبم. زمزمه می کند. می پذیرمش. چشم می بندم و گوش می سپارم.

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱۱ 

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند
پرهایش سفید می ماند
ولی قلبش سیاه میشود
 
                       

 

دلم آتیش میگیره وقتی میبینم تو با اون قلب کفتری و نازکت داری با این کلاغهای سیاه در به داغون میگردی.

البته دارم میبینم که یواش یواش پرهای سفیدت هم دارن خاکستری میشن....  کمال همنشین حتی روی چهره ی زیبات هم داره اثر منفی میذاره.

چی کارت کنم که حرف نمیفهمی و کار خودتو میکنی؟ غصه بخورم و از دست رفتنتو تماشا کنم؟ همین؟!

 

 

همش دلم میگیره

همش تنم اسیره

خنجر زدم خوب نشد

بال بال زدم جور نشد


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱۱ 
کلمات کلیدی:
 
رسم تونیز چنین است؟
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٧ 

آهای   ساده جان   میدونی ؟

 میگند:

  فلانی:

رسم زندگی چنینه...

می آیند....

می مانند....

 عادت می دهند....

 و

می روند....

و تو در خود می مانی و تو تنها می مانی

راستی ساده جان , نگفتی رسم تونیز چنین است؟....

مثل همه فلانی ها....؟

بی تو این جا همه در حبس تبعیدند

سال ها هجری و شمسی همه بی خورشیدند

تو بیایی همه ساعت ها و ثانیه ها

از همین روز, همین لحظه, همین دم, عیدند


کلمات کلیدی:
 
چرا ما کور شدیم،
ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٤ 

« چرا ما کور شدیم، نمی دانم ، شاید روزی بفهمیم ، می‌خواهی عقیدة مرا بدانی ، فکر نمی‌کنم ما کور شدیم ، فکر می‌کنم ما کور هستیم، کور اما بینا، کورهایی که می‌توانند ببینند اما نمی‌بینند.»

اگه کتاب کوری اثر ژوزه ساراماگو رو نخوندین ، تشریف ببرین بخونین

 

‌خلاصه داستان :

 در پشت چراغ قرمز ، راننده ی اتومبیلی ناگهان کور می شود . این مرد به کوری عجیبی دچار شده ،‌یعنی همه چیز را سفید می بیند و گویی در دریای شیر فرو رفته است . مرد دیگری او را به خانه اش می رساند ، اما اتومبیل این کور را می دزدد . همسرش او را به چشم پزشکی می رساند ، اما علت کوری کشف نمی شود . چشم پزشک و دزد اتومبیل هم به همین ترتیب کور می شوند ، چشم پزشک مسئولین بهداشت را با خبر می سازد . این فاجعه را هیولای سفید می گویند . مسئولین برای جلوگیری از سرایت آن، کورها و نزدیکانشان را در ساختمان تیمارستانی قرنطینه می کنند ، اما روز به روز تعداد کورها بیشتر می شود . همسر چشم پزشک کور نمی شود ، اما خودش را به کوری می زند تا از همسرش جدا نشود ، او تنها کسی است که تا پایان داستان بیناست . در قرنطینه چه بلاهایی که بر سر کورها نمی آید . همسر چشم پزشک از رفتارها و مصیبت های آن ها گزارش عبرت‌انگیزی می دهد . بسیاری از کورها به دست سربازان و نگهبانان قرنطینه کشته می شوند . اما سربازها هم کم کم کور می شوند .بزرگ ترین مشکل برای کورها برآوردن نیازهای اولیه یعنی خوراک و مستراح است و با این که دولت به آن ها غذا تحویل می دهد ، اما تقسیم کردن و استفاده از آن بسیار دشوار می شود . آن دزد اتومبیل به دلیل دست درازی به دختر عینکی زخمی و به دست سربازان کشته می شود . دولت و رسانه ها وعده های دروغین می دهند که کوری در حال کنترل است . نظم و ترتیب شهر از بین می رود و کسانی که یک باره کور می شوند ، همه چیز را از بین می برند ، اتوبوس ها و هواپیماها ،‌سقوط می کنند و حوادثی مانند این ها .در قرنطینه که کشوری مستقل است ، دسته یی از کورها اوباش و مسلح ،‌کنترل غذا را به دست می گیرند . از بقیه کورها می خواهند که به خواسته های آنها تن دهند و گرنه غذای هر بخش را قطع می کنند ، کورها هم برای زنده ماندن تن به همه چیز می دهند ، ابتدا پول و جواهرات و وسایل آن ها را می گیرند و در مرحله بعد زن های هر بخش را می خواهند .همسر چشم پزشک که بیناست ، قهرمانانه سر دسته اوباش را از پا درمی آورد و لشگری درست می کند تا با اوباش بجنگند . با چند کشته ، بالاخره بخشی که اوباش در آن هستند به وسیله همین زن به آتش کشیده می شود ،‌اما آتش قرنطینه را فرا می گیرد . کورها فرار می کنند ، اما از سربازهای نگهبان اثری نمی بینند . گروه گروه به شهر می آیند ، اما شهر را زباله دانی متروک ، ویرانه ، بدون آب ، برق ،‌ گاز و دیگر امکانات می یایبند . مه کور شده‌اند و کورها که خانه هایشان را گم کرده اند ، گروه گروه با هم به حرکت در آمده و به دنبال غذا همه جا را خراب می کنند.آن زن که همسرچشم پزشک است گروه خود را راهنمایی میکند و به خانه خود می برد و برایشان غذا تهیه می کند . با هم به عشق و محبت می رسند ، کودکی و سگی نیز با آنهاست. بالاخره همان کسی که نخستین بار کور شده بود و در این گروه بود به طور ناگهانی بینا می شود و دیگران نیز یکی یکی با شادی فریاد می زنند که می بینند و در شهر این فریادها شنیده می شود .


کلمات کلیدی: کور ، چشم ، کتاب کوری ، کوری سفید
 
 
ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۳ 

ساده جان  بعد از سلام :

یادم باشد حالت که بهتر شد برایت بگویم که من باور دارم که کسی که دوستمان داشته است ... یا ما گمان کرده ایم که دوستمان دارد ... یا خودش زمانی فکر می کرده است که دوستمان دارد، هر گونه حقی دارد که ما را دیگر دوست نداشته باشد. از همین لحظه. نمی شود دوست داشتن را از دیگری به واسطه ی تاریخ و قانون و منطق خواست، یا او را به ادامه دادن چیزی که تداوم ندارد؛ لابد ندارد که ندارد؛ محکوم کرد. نمی توان دیگری را در محکمه ی عشقی که در ما هنوز زنده است و در او نه، با قاضی و دادستان و دادنامه قضاوت کرد. این درد، این آسیب، این وانهادگی که در توست، از توست. نه از دیگری. نگاه کن ... اگر دیگری ما را دوست ندارد؛ یا به شکلی که ما می خواهیم یا به اندازه ی ان؛ می توان مغموم شد یا دلتنگ یا سرگشته یا ماند یا رفت ... اما هر چیزی به جز این اگر تبدیل به حکایت مدعی و مدعا شود، نه عاشقی که تملک طلبی است. دوست داشتن حق نیست. انتظار نیست. مطالبه نیست. یا هست. یا نیست. همین. وحشی است. در هوای ازاد رشد می کند ... تا هست باید قدرشناس بودنش بود ... و وقتش که رسید، رهایش کرد تا برود و آنجا بروید که می روید.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٠ 

ساده ,فکر می کنم می دونی  دلیل هر کاری که می کنی چی هست. می دونی کجا ایستاده ای. می دونی کجاها رو در حق خودت کوتاهی کرده ای. می دونی می خوای به کدوم سمت بری و می دونی می خوای چه وقت کجا ایستاده باشی.

تنها محاسبه نشده ی معادلات, سرنوشته و…تو  که میخونی:

چرخ بر هم زنم ار جز به مرادم  گردد

افزودن اندکی بد جنسی  به دستور طبخ غذای زندگانی روزانه الزامی است تا چرخ به مرادت بشه . هنرش  را اگر داشته باشی که داری .

 


کلمات کلیدی:
 
گفتگو با ساده
ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۸ 

دهه. ساده  جان. این رنگه موهات تازه است؟
-بله. خوب. میدونی از قبلی خسته شده بودم.
-اونوقت این رنگ ها چه مدت می مونن؟
-ولله بسته به این که چقدر کله ات رو بشوری بین یکماه تا سه ماه دوام می آرند.
-همه شون اندازه ی هم دوام میارن؟
-خیر. فانتزی ها زودتر رنگ عوض می کنند.
-حالا این که تو استفاده کردی چه رقمشه؟
-فانتزی جسارتا.
-چه می کنی که چند رنگ می شه؟
-یه قسمت هایی رو می گذاری روی فویل, رنگ می زنی روش, فویل رو تا میزنی روش, و می گذاری بمونه, یا یه کلاه سوراخدار می گذاری روی کله ات, موها رو از توی سوراخ ها رد می کنی, رنگ می گذاری روی اون موها که روی کلاه هستند!!
-برای روش دوم باید مو بلند باشه, نه؟
-بله.
-اونوقت این کارها رو خودت می کنی؟
-خیر. می رم پیش سلمونی!
-معمولا چقدر می گیرند؟
-ولله بستگی به بلند و کوتاهی مو داره. از ۳۰٠٠ تا بگیر برو تا١٠٠٠٠ تا.
-اونوقت این مدل رو از توی مجله در آوردی؟
-خیر. ولی چند تا مجله بعد از این که من این کار رو کردم عکس من با این مدل مو رو روی جلد چاپ کردن!!



 
 
ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٧ 

یک وقتی میرفتم کلاس  تندخوانی و تقویت حافظه.  معلممون از اون آدم های عجیب غریب بود بعد معلممون  می گفت ببر از شیر سریع تر می دوه, فیل زورش از شیر بیشتره, میمون از شیر باهوش تره, …و یه عالمه جونور دیگه رو هم با شیر مقایسه می کرد, که هر کدوم یه جورایی از شیره سر بودن. آخر سر پرسید پس واسه چی شیر, سلطان جنگله؟. خوب..قرار نبود کسی جواب بده. کسی هم جواب نداد. خود معلممون  گفت, دلیلش اینه که شیر وحدت وجود داره.
حالا…بگذریم از بحث این که شیر سلطان جنگله, یا ببر, یا مارمولک. بگذریم هم از این که کدوم ساکن محترم جنگل چه کاری رو بهتر از شیر و پاندا یا سنجاقک انجام می ده. اینها مهم نیست. مهم اینه که من به شدت با حرف معلم سابقمون موافقم. وحدت وجود بسیار مهمه!
به عبارت دیگه, اگه آدم, بتونه این همه بازیگوشی ذهنی و ولگردی فکری و چیزهای صدتا یه غاز رو, نه این که کنار بگذاره (افسردگی می گیره نافرم), ولی وقتی در حال انجام یکی شه, بقیه رو از ذهنش بندازه کنار و بچسبه به همون یکی (به نظرم خانوم ها عموما توی این کار مشکل داشته باشن,دلیلشم  همینه که سلطان جنگل نمی شن!), احتمالا زندگیش یه هفتاد هشتاد در صدی عوض می شه.
دلم خیلی تنگ می شه. برای باوری که داشتم, و برای زیبایی لحظه هایی که اون باور غلط رو داشتم.
دو مرحله ی خیلی قشنگ توی زندگیم بود. به دلیل اعتقادی که در اون دو بازه ی زمانی داشتم. از هر دو مرحله گذشتم, و دیگه بهشون برنمی گردم. به دلیل بی اعتقادی که به اون باور های قشنگ و نقاشی شده پیدا کردم.
فقط یک کلام…کاش…کاش…و باز هم کاش…
کاش می تونستم دلتنگی رو, و یک تنهایی عمیق رو, نقاشی کنم. از بزرگترین افسوس های زندگیم اینه که نقاش نیستم.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٧ 

وقتی یه خانومی می خواد یه کاره ای بشه دقیقا به دلیل این که خانوم هست می خواد برازنده ی اون کار باشه. به عبارتی اگه یه آقا خراب کاری کنه یا گندی بزنه یا مثلا با ماشینش توی اتوبان تصادف کنه هیچ کس آقا بودنش رو از دلایل خرابکاری به حساب نمیاره. در مورد خانوم ها اما موضوع حساس تره. اگه توی اتوبان تصادف کنند یا سوال عجیب بپرسند یا خراب کاری کنند یا گند بزنند خانوم بودنشون ممکنه از دلایل خرابکاری به حساب بیاد و ریخته بشه به حساب جمعیت نسوان دنیا.

اما حالا داره بهتر می شه. به هر حال این که زن ها فهمیدند قدرت اقتصادی و درک اجتماعی برای حفظ استقلال خودشون و ایضا خوشبختی فرزندانشون از خورش قرمه سبزی و کهنه ی گردگیری و فلان شوهر کچل مهم تره (هی. نمی گم خورش قرمه سبزی و کهنه ی گردگیری و فلان شوهر کچل مهم نیستند ها.) خودش یه چرخش مثبت فرهنگیه. منتها…صبر باید داشت…صبر…صبر.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٢ 

عشق برای تمام عمر است!

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه"
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...!

عشق برای تمام عمر .............. او چه کسی است...!


کلمات کلیدی:
 
عاشقانه ترین عبارات برای ابراز عشق
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٠ 

عاشقانه ترین عبارات برای ابراز عشق

 مردم در همه جای دنیا عاشق می شوند، از عشق دست می کشند یا در عذاب عشقند. عبارات عاشقانه به شما کمک می کند تا عمیق ترین افکار و احساساتتان را در زمانهایی که کلمات به راحتی بر زبانتان جاری نمی شوند، ابراز کنید.

ده  نمونه از بهترین عبارات عاشقانه

1) "ما نه برای یافتن فردی کامل، بلکه برای دیدن کامل یک فرد ناکامل عاشق میشویم." – 

 2) "من باور دارم که دو انسان از قلبشان به هم متصلند، و مهم نیست که چه کار می کنید، که هستید و کجا زندگی می کنید؛ اگر مقدر شده که دو نفر با هم باشند، هیچ مرز و مانعی بین آنها وجود نخواهد داشت." 

 3) "دوستت دارم نه به خاطر اینکه چه کسی هستی، به این خاطر که وقتی با توام چه کسی میشوم."

 4) "زندگی به ما آموخته که عشق در نگاه خیره به یکدیگر نیست، بلکه در یک سو نگریستن است." 

 5) "در عشق حقیقی، کوتاهترین فاصله بسیار طولانی است و از طولانی ترین فاصله ها می توان پل زد." 

 6) "عشق یعنی وقتی دور هستید دلتنگ شوید اما از درون احساس گرما کنید چون در قلبتان به هم نزدیکید."

 7) "اگر هر بار که لبخند بر لبانم می نشانی، می توانستم به آسمان بروم و ستاره ای بچینم، آسمان شب دیگر مثل کف دست بود."

 8) "بهترین و زیباترین چیزها در دنیا قابل دیدن و لمس کردن نیستند—باید آنها را با قلبتان احساس کنید." 

 9) "این عشق نیست که دنیا را می چرخاند، عشق چیزی است که چرخش ـ آنرا ارزشمند می کند." 

 10) "اگر معنای عشق را می فهمم، همه به خاطر توست." 

مي نشينم پايه حرفهات تا ته قصه باهاتم

بيا شهرزادي عاشق كه منه خسته فداتم

بيا شهرزادي عاشق تو پري قصه هامي

تنهايي معني نداره تو مثل سايه باهامي


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱۱ 
  • يك رايحه اينجاست, به روشني حس اش مي كنم. روي تمام چمن هاي خيس خورده ي باراني.
  • باز مي گريزم, گريز از چه..نمي دانم. به كجا يا كدامين زمان..نمي دانم…
  • گريز از آنچه كه زمان و مكان نمي شناسد, به كدامين زمان و مكان در دنيايي كه زنداني زمان است و در تسخير مكان..
  • مي گريزم, هرگز با من نبوده , و شگفتا هرگز از من جدا نبوده است. و من در اين عجب كه چرا از آنچه با من نبوده است مي گريزم و چگونه از آنچه هرگز از من جدا نبوده است توان گريزم خواهد بود.
  • باز باران بر چمن ها مي بارد و رايحه را به مشامم مي رساند. ديوانه ام مي كند. به گريز مي داردم,‌ گريز از آنچه هرگز بامن نبوده و هرگز از من جدا نبوده است, گريز به زمان و مكان از آنچه كه در بند زمان و مكان نيست…
  • مي گريزم, مي گريزم, از آنچه نمي شناسم و ماهيت اش را نمي دانم, از يك حس, از دردي كه تمام رايحه هاي دنيا در من بر مي انگيزند, از دردي كه به هر بهانه اي, به هر تلنگري, دلم را مي فشارد, گريز امانم نمي دهد و دست آخر هنوز در مبدا گريز گاهم, خسته تر, درمانده تر, نوميد تر از گريز..
  • از چه مي گريزم, به كجا…گريزگاهي نيست.
  • Click for Full Size View


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٦ 

می‌دانی ساده؟ عاشقی بيماری واگير است و اتفاقاً بارها عود می‌کند. وقتی کهنه شد ديگر رهايی از آن ساده نيست. شايد تعبير بيماری اصلا از بن خطا باشد، اما اين رنج اگر هم به شادی برسد (که گاهی می‌رسد)، استخوان می‌گدازد. باری شيرين است اين همه بلا و پريشان‌حالی. اما همان‌گونه که میدانی، عاشقی برترين شأن زندگی آدمی است. حکم نفس کشيدن را دارد. اما آدميان وقتی نفس می‌کشند باقی کارهايشان متوقف نمی‌شود. خوردن و خوابيدن و کار کردن همگی منوط به نفس کشيدن هستند. اما گاهی نفس کشيدن هم سنگين می‌شود و بايد تمام کارها را رها کنی و فقط نفس بکشی! ايده‌آل‌ترين عشق آن است که همچون نفس، به راحتی قوتِ جانِ آدمی باشد و جامِ زهری نباشد که خواه ناخواه بايد سر بکشی. در اين ميانه عنايت ازلی و اندکی بخت و اقبال البته خيلی خوب است. از آدمی سلبِ اختيار نمی‌کنم. اتفاقاً ما به همين اختيارها و انتخاب‌ها کمر به ويرانیِ هم می‌بنديم. همين خطاهای کوچک روی هم انباشته می‌شوند و ناگهان اين کوه يخ آب می‌شود، ناگهان بهمنی بر سرت آوار می‌شود و تا به خودت بجنبی ديگر خودت هم نيستی. چه خوب است اگر فراموش نکنيم که فقط يک بار زندگی می‌کنيم در اين جهان. دين باور باشی يا نباشی، اين يک واقعيت است که زندگی يک فرصت است که بايد آن را مغتنم دانست:



گفتم هوای ميکده غم می‌برد ز دل
گفت خوش آن کسان که دلی شادمان کنند


دلت شادمان باشد جاويد.

کلمات کلیدی:
 
وای به حال دگران
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٩ 

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب _ سر نگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران , وای به حال دگران
 


دل _ چون آينه ي اهل صفا مي شكنند
كه ز خود بي خبرند  ,اين ز خدا بي خبران
سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
كاين بود عاقبت كار  جهان گذران




کلمات کلیدی:
 
چه صادقونه با تو به انتها رسیدم
ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٩ 

اون همه خاطرات و گذاشتی رفتی آخر

شاید که پیدا کردی ازم یکی قشنگ تر

رفتی نگفتی بی تو تکلیف من چی میشه

تا کی باید بمونم تنهایی پشت شیشه

رفتی اما هنوزم عشق تو دلخوشیمه

بی تو تموم رویام پر از هراس و بیم

دروغ که نیست بگم دل خونه خراب عشق

چشمای نازت اینجا هنوز تو قابه عشقه

توی بازی عشقمون بازم تویی برنده

تو هستی اون که راه و به روی من میبنده

یه جون دارم تو این تن میخواد که قربونت شه

از اینجا تا ستاره اسیر چشمونت شه

چه صادقونه با تو به انتها رسیدم

آخر عاشقی رو با چشم بسته دیدم

با دل نازک من خودت بگو چه کردی

باید چراغ بر داری دنبال من بگردی


کلمات کلیدی:
 
می خوام بگم دوستت دارم
ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٩ 

  می خوام بگم دوستت دارم

 اما نگو برو بیخیال

 تو هی میگی

ولم بکن بیخیال این عشق محال.

توی تمام خاطرات هام

 هنوز کنارم امشب

 من به یاد تو به یاد عشقم میشینم با کوله بار غم

تو رو میشونم من هنوز کنارم به خیال خودم میگم

من تو رو دارم

ولی اینو می دونم

نیستی تو پیشم

می خوام به تو بگم

من تو رو دارم !!!


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٩ 
haroonvalat.jpg
کلمات کلیدی: